|
|
|
||||||
|
|||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 18:39 توسط شاپور چهاردهچریک
|
|
|||||||
|
|
|
||||||
اثر : هاينريش بل مترجم: شاپور چهارده چريك هفت سال پيش به ملا قات سردبير يكي از مجلا ت معروف رفتم تا يك نسخه از يكي از کتابهايم را به او بدهم. موقعي که مرا پيش او بردند، من کتابم را به او دادم. ولي او اصلاً اعتنائي به نوشتة من نكرد و کتاب مرا روي نوشته هاي ديگري که تمام ميزتحريرش را پوشانده بودند ، پرت کرد . دستور داد تا منشي اش يك استكان قهوه براي من بياورد و خودش يك ليوان آب نوشيد وگفت : من نوشتة شما را بعداً خواهم خواند. شايد چند ماه ديگر. همانطور که ملا حظه مي فرمائيد، من بايد تمام اين نوشته ها را بخوانم . ولي لطفاً به يك سؤال من جواب بدهيد، سؤالي که ديگران هنوز نتوانستهاند به آن جواب بدهند؛ با وجوديكه امروزهفت نفر اينجا بودند. |
|||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 18:38 توسط شاپور چهاردهچریک
|
|
|||||||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 18:32 توسط شاپور چهاردهچریک
|
|
||
|
|
|
|
|
بيست امضاء اثر: اریش کستنر Erich Kästner مترجم: شاپور چهاردهچریک چند روز پيش با هنرپيشه اي به نام آقاي ه . در باغ يكي از كافه هاي شهر برلين نشسته بودم. درست مجاور خيابان. آقاي ه.. بسيار محبوب بود. مردم اين سعادت را به هم خبر مي دادند ، كه قهوه خوردن آقاي ه. را تماشا كنند.در خيابان ازدحام شده بود. دو پسر بچه به ميز ما نزديك شده و ورق كاغذ سفيدي را روي ميز مرمرگذاشتند و يكي از آنها خودنويسي را در دست گرفته بود. ديگري گفت: " بفرمائيد ،آقاي"ه" لطفاً يك امضاء به ما بدهيد!” آقاي "ه". اسمش را نوشت و امضاء كرد. دو پسر بچه به راهشان ادامه دادند. يك دقيقه بعد ، يكي از آنها دوباره برگشت و كاغذ و خودنويسش را روي ميز ما گذاشت و به آقاي "ه" گفت: “ لطفاً يك امضاء ديگر به ما بدهيد. اين يكي ، براي يك خانم است، متوجه منظور من كه هستيد.“ آقاي "ه" يك بار ديگر اسمش را نوشته و امضاء كرد. و بدين ترتيب قضيه مي بايست فيصله پيدا كرده باشد. روز بعد ، كه من تنها در كافه نشسته بودم، سر و كلة دو پسر جوان نيز دوباره پيدا شد. يكي از آنها گفت: “ صبح بخير، امروز تنها نشسته ايد؟ از آقاي "ه" خبري نيست؟ “ من گفتم: “ من دقيقاً نمي دانم (با وجوديكه كه دقيقاً مي دانستم كه آقاي "ه" تا بيست دقيقة ديگر اينجا خواهد آمد.) “ پسر بچة دوم گفت: “ بله، او خواهد آمد. ما نيز دوباره بر مي گرديم. “ ما چند تا امضاء از او مي خواهيم. من گفتم: “ خدا يا! شما كه ديروز دو تا امضاء از آقاي "ه" گرفتيد. “ پسر بچة اولي گفت: “ خوب، مگر چه مي شود. ما تا حالا بيست تا امضاء از آقاي "ه" گرفته ايم. “ در جواب آنها گفتم: “ آخر، براي چه؟ مگر شما اين امضا ها را مي فروشيد؟ “ يكي از آن دو گفت: “ نه، فعلاً نه “ پسر بچة دوم در ادامة حرف اولي گفت: “ بعد ها اين كار را خواهيم كرد.“ گفتم: “ چرا بعد؟ “ يكي از آن دو گفت: “ جريان از اين قرار است، كه ما اين امضاها را جمع مي كنيم ، و بعد ها اگر اتفاقي براي آقاي "ه" بيفتد، ما اين امضا ها را به قيمت گزافي ميفروشيم. “ پسر بچة دوم ، حرف پسر بچة اولي را ادامه داد: “ مثلاً اگر آقاي "ه" امروز بميرد، ما براي هر امضاء 50 مارك دريافت خواهيم كرد. ما تا كنون بيست امضا ازآقاي "ه" گرفته ايم. “ پسر بچة اولي گفت: “ موقعي كه آقاي "راستلي[2]" فوت كرد، مشتري ها براي هر امضاء وي، 30 مارك به ما پرداختند. متأسفانه ما فقط هشت تا امضاء از او داشتيم.“ پسر بچة دومي گفت: “ خوب، ما ديگر بايد برويم. خداحافظ. و اين دو پسر بچة با فطرت كافه را ترك كردند. “ وقتي كه اين ماجرا را براي آقاي "ه" تعريف كرديم، گفت: “ ديگر امضاء به آنها نخواهم داد. اگر آنها 30 تا امضاء از من داشته باشند، حتماً مرا به كشتن ميدهند“ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 15:35 توسط شاپور چهاردهچریک
|
|
||
|
|
|
|
|
اين نيز بگذرد اثر: اریش کستنر Erich Kästner مترجم: شاپور چهاردهچریک گاهي اوقات اصلاً لا زم نيست كه آدم كاري انجام دهد، تا آسمان به زمين آيد. در اين مواقع فقط كافي است كه آدم يك حركت بيجا انجام دهد. فقط يك حركت. و همه چيز به هم مي ريزد. بعد كه دوباره همه چيز را درست كرديم، مي توانيم به اين مسائل بخنديم. مي توانيم! ولي گاهي حتي اين كار را نيزانجام نمي دهيم. زيرا كه خاطرات اين اعمال را نمي توان با لبخند به كناري زد. گاهي كه يك عروسك مي شكند، يا از بين مي رود، براي اين بچه دنيا به آخر مي رسد. (البته فقط عجالتاً ) . ماجراي “اشتاين تال[2]“ و خانمش چنين بود: آنها شش ماه بود كه ازدواج كرده بودند، در جائي دو اطاق اجاره كرده بودند، و هر دو اداري بودند. آقاي اشتاين تال حسابدار فروشگاه گولد مان بود. خانم اشتاين تال در يكي از شعبات بانك آلمان در قسمت ثبت موجودي هاي بانكي كار مي كرد. بدين ترتيب آنها مي توانستند بسيار خوب و با شرف زندگي كنند. فقط اگر اين آرزوي آنها كه مي خواستند مبلمان مخصوص خودشان را داشته باشند، وجود نداشت. آنها بعد از ازدواج ، ماه عسل چهارده روزه شان را در استان بايرن در كوه هاي آلپ بسر بردند و بعد از ماه عسل شروع كردند به تزئين اطاق هايشان، كه آنها بدون مبلمان اجاره كرده بودند . بدين ترتيب آنها مجبور شدند كه ماهانه 50 مارك[3] به شركت “گرست مان" كه اطاقهايشان را كاغذ ديواري كرده بود ، بپردازند، به آقاي فريچه ، كه اطاقهايشان را رنگ زده بود، ماهي بيست مارك، به شركت هِشت ٥ كه وسائل خانه را حمل كرده بود، ماهي هفتاد مارك، و به مغازة پرده فروشي در “كوچة زايلر” كه پرده ها ي خانه را در اختيار آنها گذاشته بود، نيز ماهي سي مارك بپردازند. بدين ترتيب آنها بعد از يك گردش كوتاه در ماه دسامبر در قسمت قديمي شهر، گرفته و ناراحت به خانه برگشتند، و اينگونه بود كه خانم جوان ، كه كنار پنجره ايستاده بود، گفت: “ ميداني، من فكر نمي كنم كه ما بتوانيم براي خودمان هديه اي براي كريستمس بخريم.” آقاي اشتاين تال با قيافه اي گرفته و غمگين گفت : “ اين اولين كريستمس ما ، بعد از ازدواجمان است” ، ولي او نيز نميدانست كه چه خواهد شد. " اين چيز ها كمكي به ما نخواهد كرد. ما در سال آينده اين را جبران مي كنيم.” خانم اشتاين تال در جواب شوهرش گفت: “بسيار خوب.” “ به من قول بده، كه تو حتي يك هديه هم نخري. “ “ ولي بشرطي كه تو هم به من چنين قولي بدهي.” “ بديهي است. “ بدين ترتيب آقا و خانم اشتاين تال با هم توافق كردند. عصر ها كه آقاي اشتاين تال از اداره به خانه بر مي گشت و از خيابانها عبور مي كرد، جرأت آن را نداشت كه به ويترين مغازه ها نگاه كند و حتي يك لحظه هم جلوي ويترين مغازه ها توقف نمي كرد. آقاي اشتاين تال نمي توانست براي خانمش هديه اي بخرد. حتي اجازة آن را هم نداشت. ولي يك درخت كوچك كريسمس ، كه بايد باشد. مقداري شكلا ت و چند رشته نوار نقره اي هم به درخت آويزان كرده بودند. وقتي كه شب كريسمس روي مبل سبز و كوچكشان نشسته بودند، مبلي كه هنوز حتي پول آنرا پرداخت نكرده بودند، احساس عجز و بدبختي به آقا دست داد. خانم اشتاين تال چند شمع روشن كرد، شمع هائي كه مغازه دار گفته بود، كه اشك نمي ريزند. آقاي اشتاين تال گرفته و ناراحت به خانمش نگاه مي كرد و لبخند مي زد. بعد دستي به پشت خانمش كشيد و با گفت: “ شايد بهتر مي بود كه تو با مرد ثروتمندي ازدواج مي كردي . اين درست است كه ما مبل داريم، شكم مان را هم پر كرده ايم، ... ولي باوجود اين، خيلي مايل بودم كه به مناسبت كريسمس بتوانم هديه اي براي تو بخرم. در خيابان ساحلي، در مغازة بلوزفروشي پراخت ،چند تا بلوز قشنگ...” خانم اشتاين تال در اين اثنا به اطاق ديگر رفته و آقاي اشتاين تال را تنها گذاشته بود. آقاي اشتاين تال خودش را مخاطب قرار داده و گفت: “ خر پير! حالا رفته به اطاق ديگر و روي لبة رختخواب نشسته و گريه مي كند.” ناگهان احساس كرد كه دستهاي زنش جلوي چشمهايش قرار گرفته است. يكه خورد، ترسيد، و قلبش به طپش افتاد. ناگهان صداي خانمش را شنيد، كه مي گفت: “ ولي نبايد از من ناراحت بشوي. تو نبايد از من ناراحت شوي. من نتوانستم كه جلوي خودم را بگيرم ودستهايش را از روي صورت شوهرش برداشت. روي ميز يك كراوات با خطوط سبز و سياه قرار داشت و در يك جعبة ديگر، با روپوشي از مخمل دو دكمه سردست برق مي زدند... اين دقايق بسيار سخت گذشتند. آقاي اشتاين تال حتي يك كلمه هم بر لب نياورد. صورتش، كه همين چند لحظه پيش خوشحالي را نشان مي داد، درهم كشيده شد، و ترس و شك بر او غالب شد. آقاي اشتاين تال از جايش برخاست، هدايايش را چنان با غيظ به كناري زد، كه از روي ميز به زير افتادند. كلا ه و پالتويش را برداشت . هنگامي كه آقاي اشتاين تال لباس پوشيده برگشت، خانمش را ديد كه بر روي فرشي كه هنوز پولش را پرداخت نكرده بودند، چمباتمه زده و دارد به دنبال دكمه سردست هاي شوهرش مي گردد. هر دوي آنها به شدت احساس بدبختي مي كردند! آقاي اشتاين تال احساس بي چارگي مي كرد، به اين علت كه به قولي كه به خانمش داده بود، وفادارمانده بود، و خانم اشتاين تال به علت اينكه براي شوهرش چند هدية كوچك براي كريسمس خريده بود. هيچكدام از آنها نمي دانستند، كه چه بايد بكنند. ولي به هم سركوفت هم نمي زدند. زيرا آنها مي دانستند كه هر كدام از آنها قصد بدي از كاري كه كرده بودند، نداشتند. آنها فقط بشدت غمگين بودند . آنچنان غمگين، كه فقط بچه مي توانند اينطور غمگين باشند. مي توان گفت كه آسمان بر سر آنها خراب شده و همه چيز را خورد و خمير كرده بود. مدتها اوضاع به همين منوال مي گذشت. آقاي اشتاين تال شال و كلا ه كرده و جلوي در مي ايستاد و خانم اشتاين تال روي فرش نشسته و چنان مي گريست كه كراوات را خيس مي كرد. بعد ها خانم اشتاين تال به خود جرأت داده و سرش را كمي بلند كرد و با صداي ضعيفي گفت: هنوز هم از دست من ناراحتي؟ در اين حال آقاي اشتاين تال كه هنوز شال و كلا ه كرده بود، در جوار همسرش زانوزده و با نيمچه لبخندي گفت: “نه”. بعد از اين ماجرا آنها شروع كردند كه آسمان را دوباره وصله و پينه كنند . اين ماجرا يك ماجراي بسيار غمانگیز و در عين حال يك جشن كريسمس خوشحال كننده بود. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 15:17 توسط شاپور چهاردهچریک
|
|
||
|
|
|
|
|
اين هم مشكل خود را دارد اثر: اریش کستنر Erich Kästner مترجم: شاپور چهاردهچریک ادوارد خوشبخت است . او در يك اداره كار مي كند. و خداي مهربان هم به او قدري عقل و شعور عنايت فرموده است . او ثروتمند است. پدرش او را ر كلا سهاي درجه يك ثبت نام مي كرد . او متأهل است و زنش را هم بسيار دوست دارد ، البته تا آنجائي كه برايش مقدور باشد. خانمش زيباست و او را هم دوست دارد . اسم خانم ادوارد، مارگيت است . ادوارد به غير از مارگيت زن ديگري را دوست ندارد ! ولي ، چرا فقط يك زن را . او مادرش است . او فكر مي كند: عشقي كه او به زنش دارد و عشقي كه نسبت به مادرش دارد، دو چيز متفاوت هستند . پس: آدم هم مي تواند زنش را دوست داشته باشد، و هم مادرش را. هم زمان. خورشيد مي درخشد . پرندگان آواز مي خوانند . علف ها رشد مي كنند ، طوري كه انگار مي توان رشد كردن آنها را ديد. گل هاي دوست داشتني هم همينطور . مارگيت و ماما، ادوارد را در ميان خود گرفته اند و در پارك قدم مي زنند . همه چيز مرتب و مهياست . مارگيت، ناگهان جلوي درختي مي ايستد و به سبزه ها و علف ها خيره مي شود . شاخه هاي سبز. نظرش را جلب مي كنند . مارگيت ناگهان فرياد مي زند" . يك گل ماگنوليا " مادر لبخندي مي زند و مي گويد: “ عزيزم، اين يك درخت گلا بي است. ماگنوليا، هيچ وقت اين قدر بزرگ نمي شود. " مارگيت با اسرار مي گويد: “ چرا ، مامان، در شهر "بلا زه ويتس " ، در جوار ادارة پست يك درخت ماگنوليا هست، كه هر سال شكوفه مي زند ، و به بزرگي همين درخت هم هست. " مادر مي گويد:" عزيزم، مارگيت، " و به صدايش صلا بت و سنگيني خاصي مي بخشد و ادامه مي دهد: " آخر عزيزم، ماگنوليا بوته است، درخت نيست. " " ولي در بلا زه ويتس، در جوار ادارة پست . . . مارگيت حرفش را قطع مي كند و ديگر ادامه نمي دهد . مادر مي گويد: " خيلي خوب ، ديگر بس است. " سكوت بر قرار مي شود. خورشيد همچنان مي درخشد. ولي در چشمهاي اين دو زن سردي خاصي نشسته است . پرندگان آواز مي خوانندو گل ها شکوفه کردهاند . چه زحمت بيهوده اي . . . ادوارد مارگيت را دوست دارد . و همچنين مادرش را . اين رابطه ولي مشكلا ت خاص خود را دارد . . . ادوارد با احتياط درِ اطاق مادرش را مي زند . . . “ بيا تو ! “ مادر در كنار پنجره نشسته است . بر روي صندلي غم هايش. ادوارد شروع مي كند : “ مادر جان! من مي خواهم از تو خواهش كنم، كه در مقابل مارگيت، كمي صبور تر باشي. “ مادر ، متفكر ، از پنجره به بيرون نگاه ميكند . ادوارد دنبالة حرفش را مي گيرد: “ ديدي كه ، همه چيز به خوبي داشت پيش مي رفت. “ مادر گفت: “ اون ولي يك درخت گلا بي بود، ادوارد. “ ادوارد افزود: “ بله ، البته. ولي . . . “ مادر گفت: “ و هيچ گياه ماگنوليائي ، اينقدر بزرگ نمي شود. “ ادوارد گفت: “ ولي مارگيت در شهر بلا زه ويتس . . . “ مادر حرف ادوارد را قطع مي كند و مي گويد: “ مي بيني، خوب وقتي كه ماگنوليائي به اين بزرگي وجود نداشته باشد، پس مارگيت هم نمي تواند، چنين گياهي را ديده باشد. او ولي آدم كله شقِ بي حيائي است. “ ادوارد گفت: “ ولي. . . “ مادر حرفش را قطع كرد و گفت: “ ولي ، بي ولي ! به اندازة كافي ناراحت كننده است، كه ما بايد اجازه دهيم ، اين ... اين ... آدم جوان به ما درس بياموزد. “ ادوارد يك بار ديگر سعي كرد به سخنش ادامه دهد: “ ولي مادر . . . “ مادر جواب داد: “ ولي بي ولي! عشق چشم هاي تو را كور كرده است. و تو نمي بيني كه زنت چقدر پست مي تواند باشد. و تو هم از او حمايت مي كني. ولي من ديگر اجازه نمي دهم، كه او به كارش ادامه دهد. آخر اين كار به كجا ختم مي شود! من بايد خودم را پنهان كنم. آره! “ . . . مادر گفت: “ بهترين كار اين است، كه من از اينجا بروم! “ “ آخر مادر... “ مادر گفت: “ ادوارد! خواهش مي كنم. اين بهترين كار است كه من از اينجا بروم. “ مادر ادامه داد: “ اعصاب آدم خورد مي شود! من هم نمي توانم دعوا را تحمل كنم. آرامش موقعي بر مي گردد كه من زير خاك باشم. “ ادوارد هم اعصابش خورد است . او بدون سر و صدا از اطاق مادرش خارج مي شود. مشكل است . . . آرايش بهارة مارگيت رسيده است . مارگيت خوشبخت است . زيرا كه ادوارد گفته بود، كه در مقام مقايسه با مارگيت ، داگوور[2] يك ده بيش نيست. ادوارد به درون اطاق فرياد مي زند: “ خوب مادر، اين هم از لباس جديد مارگيت. “ مارگيت به طرف آينه خم مي شود . موهايش را مرتب مي كند و حرفي را كه بايد بگويد، مزه مزه مي كند . . . مادر مي گويد: “ خيلي زيباست؟ “ مارگيت با صداي گرفته اي مي گويد: “ ولي؟” مادر مي گويد: “ زياده از حد بلند نيست؟ “ مارگيت مي گويد: “ اينطور فكر مي كنيد. “ مادر مي گويد: “بله، من اينطور فكر مي كنم.” مارگيت مي گويد: “ ولي من اينطور فكر نمي كنم. “ مادر مي گويد: “ حتي من به خودم اجازه نمي دهم، كه لباسي به اين بلندي را بپوشم. “ مارگيت با سردي مي گويد: “ ولي كسي شما را مجبور نكرده كه چنين لباس بلندي را بپوشيد. هنوز متوجه نيستيد كه اين لباس براي من دوخته شده است. “ و اطاق را ترك مي كند تا به تمرين پيانو بپردازد. مادر مي گويد: “ چه بي ادب! “ ادوارد در جواب مادرش مي گويد: “ من همين الآ ن بايد با او صحبت كنم.“ و با خشم اطاق را ترك مي كند. ادوارد، مارگيت و مادرش را دوست دارد. ولي اين رابطه مشكلا ت خاص خود را دارد. . . ادوارد با ملا يمت به در اطاق موسيقي مي كوبد. “ بيا تو! “ مارگيت پشت پيانو نشسته است. ادوارد چنين مي گويد : “ مارگيت، عزيزم! من مي خواهم از تو خواهش كنم، كه در مقابل مادر، كمي صبور تر باشي. “ مارگيت از نواختن پيانو دست مي كشد و خاموش مي نشيند. ادوارد حرفش را ادامه مي دهد : “ ديدي كه ، همه چيز به خوبي داشت پيش مي رفت. “ مارگيت با خشم گفت: “ ادوارد، ولي اين لباس بلند نيست. مادر تو از طرف من مجاز است، كه لباس بالا زانو بپوشد. “ ادوارد گفت: “ ولي مادر من فقط گفت، كه حتي زنان مسني مثل او . . . “ مارگيت گفت: “ مي بيني! خوب حالا كه لباس هاي بلند مد شده است، حتي زنان پير هم مي توانند لباس بلند بپوشند . حتي مادر تو. ولي او زن سمج و خيره سري است. “ ادوارد گفت: “ ولي! “ مارگيت گفت: “ ولي، بي ولي! من به خوبي مي دانم كه آخر و عاقبت اين كار به كجا ختم مي شود. احترام به بزرگتر ها ، چشم تو را كور كرده است ، طوري كه نمي بيني كه مادرت چقدر بد جنس مي تواند باشد. تو هم از او حمايت مي كني. ولي من ديگر اجازه نمي دهم، كه او به كارش ادامه دهد. آخر اين كار به كجا ختم مي شود! من بايد خودم را پنهان كنم. آره! بهترين كار اين است، كه من به خانة بابام برگردم. “ آخر مارگيت... “ مارگيت گفت: “ ادوارد! خواهش مي كنم. اين بهترين كار است كه من از اينجا بروم. “ مارگيت ادامه داد: “ اعصاب آدم خورد مي شود! ادوارد هم اعصابش خورد است . او بدون سر و صدا از اطاق موسيقي خارج مي شود. مشكل است . . . ادوارد به تنهائي در باغ خانه اش قدم مي زند و فكر مي كند . ناگهان مي ايستد. فكرش نيز همين كار را مي كند . ادوارد خشمگين ، با پاشنة كفشش سوراخي در شن هاي باغچه ، كه به كمك چنگگ صاف كرده بودند، ايجاد مي كند. آها! چه خوب ، آرامش مي دهد . و چون از اين كار تسكين مي يابد، سوراخ دومي نيز ايجاد مي كند . و سوراخ سوم . . . و به تماشاي اين سه سوراخ مي پردازد. ناگهان، اين فكر به سرش مي زند: سه سوراخ، يكي مارگيت است، دومي مادر است و سومي خود ادوارد . عاليست! او به هندسة ترسيمي مي پردازد: ادوارد مارگيت را دوست دارد، و برعكس. درست است! ادوارد مادر را دوست دارد، و برعكس. درست است! مادر مارگيت را دوست دارد؟ و بر عك... - - - آها ! اينجاست كه حاجي حال ندارد! چرا آنها همديگر را دوست ندارند؟ اين دو موجود دوست داشتني؟ ادوارد با ناراحتي سوراخ چهارمي نيز در شن هاي باغچه ايجاد مي كند . . . ناگهان همة محاسبات درست مي شوند. . . اين خط، ادوارد به اين نقطة چهارم خيره شده است . اين سوراخ سياه و تاريك! اين سوراخ بدون نام و نشان ، اينطور نيست؟ هنوز تعميد نشده، هنوز تعميد نشده . . . ادوارد ناگهان شروع مي كند به دويدن روي شن هاي باغچه. ادوارد موقع صرف قهوه بي نهايت كيفور و سرحال است . دستي بر روي شانة مادر مي زند. مادرش مي گويد: “ آها! ديگه چي شده! “ و نان مارگيت را خودش شخصاً درست مي كند. مارگيت مي گويد: “ تو مثل اينكه طوريت شده است؟ “ ادوارد به دروغ مي گويد: “ آه خداي من! چيزي نيست. فقط فكر بكري به سرم زده است.“ مادر در جوابش مي گويد: “ اين فكري كه مي گوئي بكر است، هنگام اجرا دچار اشكال مي شود. “ ادوارد در جواب مادرش مي گويد: “ ولي اجازه بده، مادر! اين كه كار ساده اي است. و شروع مي كند، از اول همه چيز را تعريف كند.“ براي رد گم كردن مي گويد: “ چه خوب مي شد، اگر ما بچه اي داشتيم؟ “ مارگيت با شوق مي گويد: “ آره، عاليست. “ و مادر هم مثل اينكه در اينگونه موارد خانوادگي مخالفتي ندارد . مادر مي گويد: “ يك پسر. . . “ مارگيت هم در جوابش با قاطعيت مي گويد: “ نه، يك دختر . . . “ ادوارد با ناباوري آنها را به صبر و حوصله دعوت مي كند . مارگيت در رؤياهايش فرو رفته و مي گويد: “ اگر بچة ما پسر باشد، بايد اسمش را "راينر[3]" بگذاريم!“ مادر با ناراحتي مي گويد: “ راينر؟ اين ديگر چه اسمي است؟ اين كه نشد اسم. اسم بچه بايد "هوبرت[4]" باشد.“ مارگيت با غروري مادرانه گفت: “ من اسم بچه ام را خودم انتخاب مي كنم. آنطور كه مايل باشم.“ ادوارد مي گويد: “ مردم در چنين مواردي معمولاً نظرات پدربزرگ ها و مادربزرگ ها را محترم مي شمارند. ولي بچه هنوز كه به دنيا نيامده است. “ مارگيت مي گويد: “ ولي موقعي كه بچه بدنيا آمد . . . “ ادوارد با خشم فرياد مي زند: “ آنموقع اسمش را راينر و هوبرت مي گذاريم. “ مادر مي گويد: “ من هرگز چنين چيزي را تحمل نمي كنم. “ مارگيت هم با گريه مي گويد: “ من هم همينطور. “ ادوارد با عصبانيت به دور ميز مي گردد و مي گويد: “ خوب ، اسم پسر اولمان را راينر و پسر دوم را هوبرت مي گذاريم. “ مادر نيز با عصبانيت در جوابش مي گويد: “ تو مختاري كه براي بچه هاي خيالي ات هراسمي را كه مايل باشي انتخاب كني.“ مارگيت نيز در جواب مادر فريا مي زند: “ بچه هاي من خيالي نيستند، مي فهميد؟ “ و صندلي را به كناري پرت كرده و ايوان را ترك مي كند . ادوارد با قيافه اي غمگين به مادرش مي گويد: “ مادر، ولي تو نبايد اينطور بد راجع به پسرهاي من صحبت كني. تو كه هوز آنها را نمي شناسي، كه راجع به آنها قضاوت كني. . . و با اين حرفها مارگيت را هم ناراحت مي كني. . . “ مادر در جواب ادوارد مي گويد: “ آخ ، اينها همه اش بچه بازي است. “ و به طرف باغ مي رود. ادوارد پسرهاي آتي اش را دوست دارد. مادر آنها را هم دوست دارد . مادر بزرگشان را هم دوست دارد . ولي همة اينها مشكلا ت خاص خود را دارند . . . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 15:14 توسط شاپور چهاردهچریک
|
|
||
|
|
|
|
|
متن سخنراني اريش كست نر به مناسبت آغاز كار مدارس آلمان در سال ١٩٤٩ بچه هاي عزيز! شما الآ ن در كلا س درستان نشسته ايد ، به ترتيب نام خانوادگي ، يا به ترتيب قد . روي اين نيمكت هاي سفت و سخت . اميدوارم كه فقط به سردي هوا بستگي داشته باشد، كه اينطور كز كرده و به قارچ شباهت پيدا كرده ايد . بعضي از شما ها آنقدر بي قرار هستند، كه مثل اينكه روي اجاق برقي نشسته اند . بعضي ديگر مثل اينكه به نيمكت هايشان چسبيده اند . بعضي از شما پوز خند مي زنند ، و بعضي ديگر به تخته سياه خيره شده اند ، مثل اينكه به آيندة سياهي چشم دوخته باشند . شما واهمه داريد، و نمي توان گفت كه احساس شما، به شما دروغ مي گويد . ساعت موعود فرارسيده است . خانواده هاي شما، با نگراني از شما دست مي كشند، و شما را به آغوش دولت مي سپارند . اينك زندگي شما با ساعت عجين مي شود . و اين زندگي ، با خود زندگي پايان مي يابد. اين زندگي ، كه شبكه اي از اعداد و ارقام و پاراگراف و قانون و درجه و برنامه را در بر گرفته، اينك شما را نيز دربر مي گيرد . از موقعي كه شما اينجا نشسته ايد، به طبقة خاصي تعلق داريد . مهمتر اينكه، به پائين ترين طبقه ها، متعلق هستيد . شما هنوز نبرد طبقاتي و آزمايش و امتحان را در پيش رو داريد. شما هنوز ميوه هاي كال و نارسي هستيد، كه بايد به درختان تنومندي تبديل شويد . تا امروز بچه هاي سرزنده و بيداري بوديد كه از فردا بايد شما را بيدار كنند ، تا به مدرسه برويد . همانطور كه با ما اين كار را كردند. از درخت زندگي به كارخانة كنسروسازي تمدن وارد مي شويد . اين راهي است كه پيش روي شماست . پس تعجبي ندارد كه خجالت شما بزرگتر از كنجكاوي شماست. آيا ثمري دارد كه شما را در يك چنين راهي نصيحت كنند؟ نصيحت از طرف مردي كه نصايحش شايد بي مزه باشند. ولي بگذاريد اين پير مرد حرفش را بزند . اين پير مرد هنوز فراموش نكرده است و فراموش نخواهد كرد ، روزي را كه خودش ، مثل شما روي يكي از اين نيمكت ها نشسته بود . در كلا سي خاكستري رنگ و بيش از حد بزرگ . او هنوز فراموش نكرده است كه قلبش آن زمان چگونه بي پروا مي كوبيد . بدين ترتيب به اولين نصيحت نزديك مي شويم، كه مثل تابلوئي پيش روي شما مي درخشد: نگذاريد بچگي شما را از دستتان بربايند! خوب نگاه كنيد، بسياري از مردم دست از بچگي شان بر مي دارند، درست مثل لباس كهنه اي كه ديگر مايل به پوشيدنش نيستند . مثل شماره تلفني قديمي ، كه ديگر صحت ندارد . زندگي براي اين مردم، به خياري شباهت دارد كه مرتب از سر آن خورده و كوتاه مي شود. و چيزي كه خورده شود، ديگر وجود ندارد . در مدرسه شما را مجبور مي كنند كه از مدرسة ابتدائي به دورة مياني و سپس به دبيرستان وارد شويد . وقتي كه وارد كلا س هاي بالا تر مي شويد، شاخه هاي پائيني را اره مي كنند و مي بُرند. و ديگر راهي براي بازگشت وجود ندارد . ولي آيا در زندگي نبايد راهي براي بالا رفتن و راهي هم براي پائين آمدن وجود داشته باشد؟ مانند يك خانه كه راه پله دارد؟ چه نفعي دارد كه آدم طبقة اول خانه اي را داشته باشد، زيبا و محكم، ولي بدون طبقة هم كف و بدون زير بنا و بدون زير زمين؟ خوب! بسياري از مردم اينطور زندگي مي كنند! آنها روي پله اي ايستاده اند، بدون اينكه اين پله به خانه اي وارد شود . و فكر مي كنند كه انسانهاي مهمي هستند . همين انسان ها، موقعي بچه بودند، بعد بزرگ شدند. ولي حالا چه هستند؟ فقط كساني كه بزرگ شوند، و بچه گي خود را فراموش نكنند و همچنان بچه بمانند ، انسان هستند . كسي چه مي داند، كه آيا شما منظور مرا مي فهميد ، يا نه. توضيح ساده ترين مطالب، بسيار مشكل است . بسيار خوب ، چيز مشكلي را انتخاب مي كنيم، شايد درك آن ساده تر باشد . صندلي معلم ، نه تاج و تخت است و نه كرسي و منبر! صندلي معلم به اين دليل بالا تر قرار نگرفته است، كه شما او را عبادت كنيد. زيرا به اين دليل، كه شما بهتر بتوانيد يكديگر را ببينيد. معلم ، نه داناي كل است و نه خداوندگار عالم . او همه چيز را نمي داند . و نمي تواند كه همه چيز را بداند . اگر بعضي مواقع چنين مي نماياند، كه او همه چيزرا مي داند، شما كوتاه بيائيد ، ولي حرف او را قول نكنيد، كه او همه چيز را مي داند . ولي اگر معلم شما ، به شما بگويد ، كه او همه چيز را نمي داند، او را دوست داشته باشد . زيرا كه اين صداقت او، موجب گشته است، كه شما او را دوست داشته باشد . و از آنجائي كه براي اين گونه معلم ها، ازاين پيش آمد ها ، زياد رخ نمي دهد ، حتماً دوست داشتن شما را ارج مي نهد . يك مطلب ديگر هم براي گفتن دارم: معلم ، شعبده باز نيست. بلكه باغبان است . او همانند يك باغبان كه از گل هايش مراقبت و نگهداري مي كند، از شما مراقبت و نگهداري خواهد كرد . ولي رشد و توسعة شما، بدست خود شماست. مراعات و ملا حظة كساني را بكنيد ، كه مراعات شما را مي كنند! اين حرف خيلي طبيعي و بديهي به نظر مي رسد. ولي بسيار مشكل به نظر مي رسد . موقعي كه من به مدرسه مي رفتم، يك همشاگردي داشتم، كه پدرش ماهي فروش بود . اين بيچاره، كه اسمش “ بروير[1] “ بود . آنقدر بوي ماهي مي داد، كه حال ما به هم مي خورد. بوي ماهي ، تا توي لباس و موي سرش رخنه كرده بود . با شستن و پاك كردن و تميز كردن هم از بين نمي رفت . همه از او كناره مي گرفتند . همه او را مسخره مي كردند. او هميشه تنها بود و در كلا س درس هم تنها در يك گوشه مي نشست. مثل اينكه به مرض سل يا وبا مبتلا شده باشد. او خيلي خجالت مي كشيد. ولي حتي خجالت كشيدن او هم دردش را دوا نمي كرد. حتي امروز، بعد از ٤٥ سال كه من به اين اسم “ بروير“ فكر مي كنم، مو بر اندامم سيخ مي شود. بلي، بعضي اوقات بسيار سخت است، مراعات كسي را كردن. و هميشه هم این امر ممكن نمي شود . ولي هميشه بايد سعي كرد . از نو ، دوباره . زياده از حد زرنگ نباشيد! وقتي كه اين نصيحت را به شما مي كنم، مايلم كه تنبل ها گوششان را بگيرند و اين حرف مرا نشنيده گيرند . اين نصيحت فقط براي دانش آموزان زرنگ است . و براي اين دانش آموزان هم خيلي مهم است . زندگي فقط انجام دادن تكاليف مدرسه نيست . انسان بايد هميشه ياد بگيرد . خركاري ، فقط براي خران است . من ازتجربه هاي شخصي خودم صحبت مي كنم. موقعي كه من كوچك بودم و به مدرسه مي رفتم، داشتم خركاري مي كردم . با وجوديكه زياد سعي كردم، و خر نشدم، خودم را هم به تعجب واداشته است . سرِ انسان، تنها عضو فعال بدنش نيست . اگركسي عكس اين قضيه را ادعا كند، دروغ مي گويد . اگر كسي به دروغ گوش كند و آن را قبول كند ، كار خودش را خراب مي كند . شما بايد بازي كنيد ، بپريد ، ورزش كنيد ، نرمش كنيد ، برقصيد ، آواز بخوانيد . اگر شما فقط از سرتان استفاده كنيد ، روزي فرا خواهد رسيد كه باوجوديكه شما خيلي چيز ها را فراگرفته ايد و مي دانيد، ولي به آدم معيوبي شباهت پيدا مي كنيد. به كودن ها نخنديدو آنها را مسخره نكنيد! كودنها، به ميل خودشان كودن نشدند . و براي اين هم كودن نشدند، كه شما به آنها بخنديد و آنها را مسخره كنيد . اگر كسي كوچك تر و ضعيف تر از شماست، او را آزار و اذيت نكنيد . كتك نزنيد . اگر كسي اين حرف را درك نكند، من ديگر با او كاري ندارم. فقط به او اخطار مي دهم. هيچ كس آنقدر ضعيف نيست، كه ضعيف تر از او پيدا نشود. هيچ كس هم آنقدر قوي نيست، كه قوي تر از او پيدا نشود .دست بالا ي دست بسيار است. گاهي اوقات به كتب درسي خود با شك و ترديد نگاه كنيد! اين كتب در صحراي سينا چاپ نشده اند و حقيقت محض نيستند . اين كتب درسي، از كتب قديمي بوجود آمده اند، و كتب قديمي هم از كتب قديمي تر بوجود آمده اند . اين را سنت مي نامند . مثلاً جنگ مثل قديم ها در كتب شعر با نيزه و شمشير و سپر و زوربازو انجام نمي گيرد . دربعضي كتابها، هنوز از جنگ به شيوة قديم صحبت مي شود، باوجوديكه ديگر اينطور نيست . به داستانها و افسانه ها هم زياد اعتماد نكنيد، مخصوصاً داستانها و افسانه هائي كه مي گويند، انسان هميشه خوب است ، و پهلوانان بيست و چهار ساعته شجاع و نترس اند . به اين چيزها زياده از حد توجه نكنيد و آنها را ياد نگيريد . در غير اينصورت، بعد ها كه وارد زندگي شديد و عكس اين موارد به شما ثابت شد، تعجب خواهيد كرد . يك چيزديگر: معادلا ت مربوط به حساب كردن سودپول و ربا را هم فراموش كنيد . حتي اگر در برنامة درسي تان منظور شده باشد . موقعي كه من پسر كوچكي بودم و به مدرسه مي رفتم، به ما ياد مي دادند كه چگونه مي توانيم حساب كنيم كه سود پولي كه جد ما مثلاً در سال ١٥٢٥ در بانك داشته، حالا چقدر شده است؟ حساب سخت و مشكلي بود . بعد ها در سال ١٩٢٥ تركيب موازنات بانكي به هم خورد و تورم ايجاد گشت و پول بي ارزش شد. حالا عزيزان من، شما اينجا نشسته ايد، به ترتيب نام خانوادگي، يا به ترتيب قد، و مي خواهيد به خانه هايتان برگرديد . برويد، عزيزان من، به خانه هايتان برويد . اگر چيزي را خوب درك نكرديد، از والدينتان بپرسيد. والدين گرامي! اگر شما هم چيزي را خوب درك نكرديد، از بچه هايتان بپرسيد! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 15:10 توسط شاپور چهاردهچریک
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگینامه اریش کستنر Erich Kästner´s Lebenslauf اریش کستنر در تاریخ 23 فوریه 1899 در شهر درسدن بدنیا آمد و در تاریخ 29 ژوئن 1974 در مونیخ دیده از جهان فرو بست. اریش کستنر به علت فعالیتهای سیاسی مجبور بود که نوشتههایش را غالبا با اسم مستعار منتشر کند، اسامی مستعاری که وی استفاده میکرد، عبارت بودند از: Melchior Kurtz ملشیور کورتس، Robert Neuner، روبرت نوینر و عیره. پدر كست نر به شغل زين دوزي اشتغال داشت. خود وي نخست در سمينار مخصوص تعليم و تربيت معلم شركت كرد ، ولي در سال ١٩١٧ و در بحبوحهی جنگ اول جهاني به عنوان سرباز به جبهه هاي جنگ فرستاده شد. در جبههی جنگ به بيماري قلبي دچار گشته و در حالي كه به شدت ضعیف و بيمار شده بود، به خانه بازگشت. بعد از بازگشت از جبهه هاي جنگ نخست در يك بانك شروع به كار كرد و سپس دبير يك نشريه نشد، ولي وي به اين هم قانع نبود و تصميم گرفت كه به تحصيل در رشتهي آلمان شناسي بپردازد. وي در شهرهاي برلين، رُستُك و لايپزيگ به تحصيل پرداخت و در سال ١٩٢٥ موفق به اخذ درجه دكترا در رشتة فلسفه شد. اريش كست نر در اواخر دهه ٢٠ قرن بيستم، مقالا ت تند و انتقاد آميزي براي يك روزنامه در شهر لا يپزيگ مي نوشت، كه نگارش اين مقالا ت و افكار تند و افراطي چپ وي نهايتاً سبب گشتند تا وي شغل خود را از دست داده و از سال ١٩٢٧ به بعد به عنوان نويسندهی آزاد فعاليت خود را در برلين ادامه دهد. با شروع حكومت جبر و ظلم هيلتري ، ممنوع القلم و تبعيد شده و كتابهايش را در جريان كتابسوزان بزرگي از بين بردند و آتش زدند . ولي وي در آلمان ماند و كتابهايش را در خارج از آلمان منتشر مي كرد. وی بعد از خاتمه جنگ دوم جهاني و خودكشي هيتلر و تشكيل جمهوري فدرال آلمان، دوباره فعالیتش را در وطناش از سرگرفت و از سال 1945 تا 1948 مسئولیت قسمت ادبي روزنامه "نویه سایتونگ" در شهر مونيخ را به عهده گرفت. اريش كست نر در سال ١٩٤٦ روزنامه اي مخصوص جوانان به نام "پنگوئن" را انتشار میداد و در همین دوران نیز در شهر مونیخ با برنامههای سیاسی و کابارههای سیاسی نیز همکاری میکرد. اريش كستنر مدتي نيز پرزيدنت انجمن قلم در آلمان (غربي) بود و عضو فعال آكادمي زبان و شعر و همچنين آكادمي علوم و ادبيات در آلمان (غربي) بشمار مي رفت. وي در آكادمي هنرهاي زيبا در استان بايرن نيز فعال بود. در سال 1956 جايزه ادبي شهر مونيخ به وي تعلق گرفت و در سال 1959 جايزه صليب بزرگ آلمان (غربي) را از آن خود کرد. اريش كستنر در سال 1957 موفق به دريافت جايزة ادبي "گئورگ بوشنر" گرديد. وي معلم اخلا ق و منقد و منتقد جامعة خويش بود. اريش كستنر ، خود را نوه روشنگري آلمان مي دانست. سه اصل زير براي اريش كست نر داراي اهميت ويژه اي بود: احساسات متين ، افكار روشن و سادگي كلا م. اريش كستنر به شعر و خصوصاً به ليريك - اشعار غنائي- و داستان نويسي علا قه بسيار داشت و كار ادبي اش را با حكايت ها و داستانهاي ساده و كوتاه شروع كرده و خصوصاً در كاباره سیاسی به فعاليت شديدي بر عليه فاشيسم، نازيسم، ميليتاريسم و ديكتاتوري پرداخت. شيوة نگارش خود را نيز به صحبت ها و اصطلا حات روزانه و روزمره ولي با لحني بسيار انتقادي بسط داد . كستنر با وجوديكه از اين زبان استفاده مي كرد، ولي در پشت پردهی زبان، به مسائل تعليمي و تربيتي و انتقادي و هومانيستي مي پرداخت. اريش كست نر در زمينه نگارش رمان، شعر ، داستانهاي كودكان، درام نويسي و فيلم نامه نويسي آثار با ارزشي از خود به يادگار گذاشته است. اريش كست نر فقط براي بزرگسالا ن نمي نوشت. داستانهائي كه وي براي كودكان و نوجوانان نوشته، مانند “اميل و كارآگاهان" به بيش از ٣٠ زبان ترجمه شده و چندين فيلم سينمائي از روي آن ساخته شده است. ادامه اين داستان، كتاب ديگري است با نام “ اميل و سه دوقلو" . يكي از ناشران آثار اريش كستنر ، در بارة وي چنين مي نويسد: "اريش كست نر ، در 60 سالگي گفته بود: “ نه هر چه كه كودكان تجربه مي كنند ، صلا حیت و شايستگي آن را نيز دارد كه كودكان آن را بخوانند . اين سخنان مردي بود پخته، سرد و گرم روزگار چشيده و نويسنده اي معروف . هنگامي كه كست نر اين سخنان را بر لب مي آورد، شهامت و شجاعت آن را نيز داشت كه از دوران پر درد و رنج طفوليت و خردي خود نيز سخن بگويد. ولي گوئي كه او از خود سخن نمي گفت، بلكه از يك آرتور يا آنتون يا اميل نامي حرف مي زد. يادآوري دوران طفوليت و سخن گفتن در بارة اين دوره براي اريش كستنر ، مانند بسياري از داستانها و قصه هايش ، خود كتاب زندگي است كه بايد در جوار كتب ديگرش خوانده شود. گرچه كستنر در يكي از كتابهايش با نام “ موقعي كه من پسر بچة كوچكي بودم “ظاهراً به وقايع سالهاي ١٨٩٩تا ١٩١٤ اشاره دارد ، ولي اين سالها براي وي سالهاي مهمي بودند. كستنر بزرگ مي شد و رشد مي كرد، بدون اينكه مجبور باشد، به مذهبي يا ديني بگرود. دنياي وي ، دنيائي بود، كه او در آن هميشه حق به جانب بود . كستنر از همان دوران كودكي و جواني، انسان با شعور و فهميده اي بود و تا دوران كهولت نيز همچنان فهميده و متین و باشعور باقي ماند. "خِرَد و مادر اريش كست نر ، وي را ساختند”. اين حرف را “هرمان كستن” يكي از دوستان و نزديكان اريش كستنر ، در بارهی وي گفته است. دوران طفوليت و كودكي اريش كستنر از تاريخ 23 فوریه 1899، ساعت ٤ صبح، شروع شده است. اين دوران براي وي، حدود پانزده سال به طول انجاميد و در ناریخ 1 آوگوست 1914 نیز پایان یافت. در اين روز ، پادشاه آلمان جنگي را شروع كرد، كه براي اولين بار جهان را تهديد به نابودي مي كرد. ما از اين زندگي ، چه درس عبرتي را مي توانيم بياموزيم؟ از يك زندگي ، كه از وراي جنگ و نبرد ملل و دول جان سالم بدر برده است. هر آنچه بايد از اين زندگي آموخت، خود مطلبي است كه در اشعار و سروده ها و قصه ها و داستانهاي اريش كستنر منعكس گرديده است. اريش كستنر روز به روز و سال به سال ، همه اين وقايع و اتفاقات را به رشته تحرير در آورده ، تا حتي كوچكترين مطلب نيز از قلم نيفتد. اين خود يك موضوع و مطلب اخلا قي است. گرچه اخلا ق در كتب و نوشته هاي وي رنگي از طنز و هجو دارد. مادر كستنر خياط بود. بعد ها نيز شغل آرايشگري را فراگرفت، و در هر دو حرفه فعاليت مي كرد. زيرا كه درآمد يك شغل كفاف زندگي را نمي كرد. پدر وي نيز به شغل زين دوزي (زين و يراق اسب) اشتغال داشت. وي نيز به اندازه اي مقروض و بدهكار بود كه مجبور به بستن مغازه اش گرديد و به عنوان كارگر براي ديگران كار مي كرد. اين ظاهر امر است. داستاني است كه همه در بارة زندگي و والدين اريش كستنر تعريف مي كنند، تا مادرش را نگران نكنند و زندگي اريش كستنر را به خطر نيندازند. حقيقت امر اين است كه پدر واقعي اريش كست نر شخصي بود به نام دكتر اميل سيمرمان Dr.Emil Zimmermann دكتر سيمرمان ، عضو مجمع يهوديان شهر درسدن بود اریش كست نر ، كه كتابهايش را نازي ها در تاريخ ١٠ ماي ١٩٣٣ به آتش كشيدند ، پسر يك يهودي بود، كه در آلمان نازي زندگي مي كرد. اين اطلا عات را شخصي به نام” ورنر شنايدر” در اختيار ناشر كتابهاي اريش كستنر - يعني فرانتس يوزف گورتس - گذاشته بود. اريش كستنر هنگامي كه از خاطرات دوران كودكي خود تعريف مي كند ، و نيز در نامه هائي كه به مادرش نوشته بود، از اين آقاي دكتر هميشه با عنوان “ يك شخص مورد اطمينان و دوست نزديك خانواده و عمو” اسم مي برد. آقاي دكتر نيز دورادور مواظب حركات و اعمال و كردار و گفتار اريش كستنر بود . اين “ عمو دكتر ” نه تنها وظيفه و نقش پدري اريش كستنر را به عهده مي گيرد، بلكه موقعي كه مادرش قصد خود كشي داشته - و گويا وي چندين بار دست به خودكشي زده يا تهديد به خودكشي كرده بوده است - نيز از “ عمو دكتر ” اش كمك و ياري گرفته است. اريش كستنر در دفتر خاطراتش چنين مي نويسد: " مادرم زندگيش را فداي من كرده است. فقط من . و به همين علت نيز به نظر ديگران و در رابطه با ديگران كمي سرد و خودخواه و خودپسند وغيرقابل تحمل به نظر مي آيد. او به من همه چيزش را اهدا كرد، هر چه كه بود و هر چه كه داشت. و براي ديگران چيزي نمانده بود، جز دستاني تهي، مغرور و با شرف. ولي باوجود اين انساني فقير. و اين مسئله او را متأسف و ناراحت مي كرد و باعث مي شد كه وي رنجور گردد. " در اين مواقع مادر از همه جا مأيوس و ناراحتش ، وي را ترك مي كرد. مادر با عجله و شتاب نامه كوچكي براي پسرش مي نوشت و در آن نامه از پسرش خداحافظي مي كرد. گوئي كه آن دو ديگر هرگز یکديگر را نخواهند ديد و بعد از خانه خارج مي شد و به خيابانها و پل ها و رودخانه ها پناه مي آورد. پسر موقعي كه به خانه مي آمد و نامه را مي خواند و از قصد مادرش مطلع مي شد، وي نيز در جستجوي مادر به خيابانها و پل ها و رودخانه روي مي كرد، در جستجوي مادرش، و هميشه نيز وي را مي يافت. مادرش غالباً بر لب رودخانه يا بر روي پل ايستاده بود، با رنگي پريده و بدون حركت به آب رودخانه خيره شده، مانند آن بود كه از حركت آب رودخانه انتظار داشت تا وي را از اين همه رنج و غم و محنت بازرهاند و نجاتش دهد. چند بار نيز نتوانست مادرش را بيابد. اريش كستنر ادامه مي دهد : در اين مواقع مأيوس و نوميد میشدم. من مي توانستنم قايق هائي را ببينم كه قايقرانان از درون آنها با چنگگ هاي بزرگي در درون آب به دنبال گمشده اي مي گشتند. و من مأيوس و نوميد به خانه مي آمدم و از فرط خستگي به رختخوابم پناه مي بردم و خواب مرا درمي ربود. و اين بار مادر بود كه مرا نجات مي داد". ما اين تصاوير را از زندگي اريش كستنر خوب مي شناسيم. او به كرات به اين موضوع و اين تصاوير در كتابهايش پرداخته است ، موقعي كه از سرنوشت كودكاني صحبت مي كند ، كه ترس و واهمه دارند كه مادرعزيزشان را براي هميشه از دست دهند. اريش كست نر ، در كتاب ديگري با عنوان : “يك پسر نمونه" مینویسد: "“ مادرش بيوه زني بود بيمار، كه انتظاراتش در زندگي برآورده نشده بود . او بيمار بود، بيماري مادرش “ دل شكستگي “ بود. اگر اين پسر هم در زندگي اش وجود نداشت، بدون شك تا حالا مرده بود. همين پسر باعث شده كه او- مادرش- تا كنون زنده بماند. دقيقتر بگويم ، نفس بکشد. مادربراي شركت هاي بزرگ دوزندگي مي كرد. لباس خواب، لباس زير، پيراهن، دامن. چه با چرخ خياطي ، چه با دست. حقوق او را ساعتي حساب ميكردند. از صبح زود تا آخر شب، گاهي اوقات نيز تمام شب را به دوزندگي مشغول بود. او زندگي نمي كرد، فقط دوزندگي مي كرد." طبيعي است، كه اريش كستنر در اين داستان از خاطرات دوران كودكي خود استفاده ها كرده است. دوران كودكي اش در شهر درسدن آلمان. در همين دوران بود كه اريش كستنر ، مجبور بود كه شوهر مادرش را ناديده بگيرد، پدر واقعي خود را انكار كند. دلا يل آن هنوز به روشني درك نشده است. همين مسائل باعث شدند كه اريش كستنر احساس كند، كه او يتيم بزرگ شده، يا پدرش را از دست داده است. در صورتي كه او دو پدر داشته است. يكي پدر واقعي خودش ، كه او را عمو دكتر صدا مي كردند، و ديگري شوهر مادرش . و همين امر باعث شد تا او روابط احساسي عميقي با مادرش برقرار كند. كسي كه باعث شد تا اريش كستنر به نگارش كتاب كودكان روي آورد، خانمي بود كه ناشر چند جلد از كتابهاي وي بوده است. اين خانم ادب دوست "یودیت جاکوبسون" بوده، كه همسر "زيگفريد جاكوبسون" بوده است. اريش كست نر از سال ١٩٢٦ به بعد براي اين نشريه "ولت بونه" مقالا ت و داستانهاي زیادی نوشت. كه گاهي كودكان نيز در اين داستانها نقشي به عهده داشتند و اريش كستنر نيز در باره كودكان مطالب زيادي مي دانست. يوديت جاكوبسون مي نويسد، يك بار به اريش كستنر گفتم كه شما در باره كودكان مطالب بسيار زيادي مي دانيد. به خود شجاعت دهيد و اين يك قدم را برداريد. فقط يك قدم. براي يك بار هم كه شده ، ديگر “در باره “ بچه ها ننويسد، بلكه “ براي “ بچه ها بنويسيد. اريش كستنر شاعر ، اريش كست نرمنقد و منتقد ، مي توانست مقالا ت تند و انتقادي بنويسد ، او مي توانست از سلا حي به نام طنز يا هجو به خوبي استفاده كند .به مسائل ايدولوژيكي بپردازد عليه حماقت عمومي يا حماقت عموم قلمفرسائي كند. ولي اريش كستنروقتي كه براي بچه ها كتاب مي نوشت، آدم ديگري مي شد، گوئي كه خميرمايه اين اريش كستنر با خمير مايه اريش كستنر هاي ديگر تفاوت داشت: اريش كستنر بچه ها ، انسان خوش خلق و خوش اخلا قي بود كه هميشه سرحال بود و لبخند بر لب داشت، انساني بود پدرمأب كه هميشه مي دانست كه دنياي بزرگسالا ن چقدر تاريك و پرمخاطره است. فرانتس يوزف گورتس مي نويسد: وقتي كه از او ( اريش كستنر) پرسيدم ، چرا در جوار طنز تلخ اش ، به داستانهاي كودكان و نوجوانان نيز ميپردازد؟ چنين پاسخ شنیدم: “ حملا تي كه من (يعني اريش كستنر) با نيزه اي كه همان قلم ام باشد ، بر عليه تنبلي قلوب و كودني مغز ها تا كنون تدارك ديده ام، چنان روح و روان مرا خسته مي كنند كه هر آينه كه فرصتي بدست مي آورم تا اسبم را به آغل برده و علوفه اي جلويش بگذارم ، اين احساس به من دست مي دهد كه بايد براي بچه ها داستان و قصه بنويسم. اين كار بيش از حد به من آرامش مي دهد. زيرا كه من مي دانم و معتقدم كه كودكان با نيكي فاصله دارند. و اين وظيفة ماست كه به آنها آموزش دهيم كه چگونه دستگيرهی دری را كه به اطاق نيكي باز میشود با دقت و فراست بچرخانند.“ اريش كستنر ، موقعي كه نقش پدران در خانواده را در كتابهايش ترسيم مي كند، نقشي كم رنگتر يا كم ارزش تر را براي آنها رقم مي زند. وي در يكي از كتابهايش با عنوان "هفت مطلب" در بارة پدران چنين مي نويسد: شب هنگام به مادرش ، كه او را به رختخواب مي برد، گفت: خيلي ناراحتي كه پدر جشن تولدت را فراموش كرده است؟ مادر گفت: آخ ، نه ، و همينطور كه داشت روي پتو دست مي كشيد و آن را صاف مي كرد، لبخندي بر لبانش نشست. نه ، زياد اهميتي ندارد ، خوب پدرت اينطور است ديگر. پسر گفت: ولي اگر پدر طور ديگري بود، بهتر بود. اينطور نيست؟ مادر بر روي لبهی تختخواب نشست و به پسرش گفت: ولي من هم تو را دارم. عزيزم. بلي، اريش كست نر آرزو داشت كه پدرش “ طور ديگري” باشد. آيا اين جملا ت به شكوه و شكايت و دادخواست شباهتي ندارند؟ رابطة اريش كست نر با مادرش بسيار عميق بود. اين روابط در نامه هائي كه آنها گاهي روزانه براي هم مي نوشتند، به خوبي به تصوير كشيده شده است. مراسلا ت اريش كستنر و مادرش ساليان دراز ادامه داشت. اين رابطه دراز ، شايد نوعي جانشين براي خوشبختي هرگز كسب نكردة مادرش که "ایدا" نام داشت، گشته بود. خوشبختي اي كه "ايدا" كستنر در زندگي زناشوئي اش هرگز بدست نياورد. و براي اريش كستنر نيز اين رابطه از نوعي بود كه براي آن هرگزجانشيني وجود نداشت. : اريش كست نر در كتاب " گذر عمر" چنين مي نويسد: و بعد در اطاق خوابش خود را حلق آويز كرد." در اين كتاب، داستان زندگي پيرمردي به تصوير كشيده مي شود ، كه همه چيزش را در زندگي از دست داده و باخته است و فقط خاطرات گذشته برايش باقي مانده و يك ويلون كه مادرش به او هدیه كرده بود، زماني كه او پسر بچة كوچكي بوده است. از آن زمان تا كنون ، بيش از 60 سال گذشته است. او اينك نزد دخترش زندگي مي كند و احساس مي كند كه سربار زندگي آنها شده است. او حتي از پرداخت كراية اطاقش نيز عاجز است. و بعد ادامه مي دهد : " يك روز حدود ظهر از روي نيمكتي كه روي آن نشسته بود ، برخاست و به خانه رفت. بقيه، همه سر كار بودند. او گرسنه بود و ميخواست كه چيزي بخورد. كمد آشپزخانه قفل بود. بعد روي لبه پنجرة آشپزخانه نشست و گريست. گريه آزارش نداد. . . بعد پولش را شمرد . . . و بعد خود را حلق آويز كرد. مثل اينكه با اين كارش تمام گناهش را پاك مي كرد. “ در زندگي اين پيرمرد، مردي كه زندگي خود را از دست رفته مي داند ، آثاري از شخصيت و اعمال و كردار و گفتار "اميل كستنر" - پدرش - ديده مي شود. اميل كستنر نيز در زندگي واقعي ، به اين مرحله رسيده بود و فشار اقتصادي كمر خانواده اش را خم كرده بود. او نيز يك باراز شدت گرفتاري و بدهكاري مغازه اش را كه در آن زين و يراق اسب مي ساخته، تعطيل كرده بود. اريش كستنر در سال ١٩٢٠ در سن بيست سالگي اولين اثرش را چاپ و منتشر كرد. اين داستان " پادگان كودكان" نام داشت. داستان، حكايت نوجواني است ، كه در دبيرستان تنبيه شده و بايد در ساختمان دبيرستان بماند، او زنداني شده است. در خانه ، مادرش با مرگ دست به گريبان است. او از زندان مدرسه فرار مي كند و به خانه مي رود. ورود او به خانه با آخرين لحظات عمر مادرش در هم عجين مي شوند. ماد مي ميرد و او دوباره به دبيرستان بر مي گردد و يكي از همشاگردي هايش را، كه باعث زنداني شدن او شده بود، خفه مي كند. این داستان، از معدود داستانهاي اريش كستنر است ، كه او در مجموعة آثارش چاپ كرده و به قول معروف بدون آخر و عاقبت خوش پایان مییابد. این از آن جهت نیست، كه او با داستانهائي از اين دست مخالف باشد، نه. بلكه بيشتر از اين جهت كه اريش كستنر به عنصر “ خوبي و نيكي” در وجود انسان معتقد است وداستانهائي از اين دست با تصويري كه او از انسان در سر داشت، مغايرت داشتند. در زماني كه نازي ها در آلمان حكومت مي كردند- ار سال ١٩٣٣ تا سال 1945 - اريش كست نر اجازة فعاليت نداشت. به همين علت وي نيز به ابتكاري دست زده، و آثارش را با اسم مستعار چاپ و منتشر مي كرد. كه پيش تر از وي نام بردم. "هرمان كستن" در بارهی كستنر مي گفت: او آن كسي باقي ماند، كه از اول هم بود. او با خودش ، با آثارش و اعتقاداتش ، يك دست و يك رنگ باقي ماند. او بالغ مي شد، بدون اينكه مجبور به انجام آن چيزي شود، كه نمي خواست. اين بلوغ را مي توان در آرامش و متانت وجودش نيز درك كرد. آرامش و متانتي كه وي با آن براي كودكان داستان مي نوشت و قصه مي گفت. اين آرامش و متانت در صورت او نيز منعكس مي شد. گاهي نيز چنين به نظر مي رسيد ، كه او بايد فرم و زبان خاصي براي نگارش داستان هايش پيدا مي كرد. آنطور كه از آثارش بر مي آيد، اين كار براي او به نظر سخت و حاد نمي آمد. آثاري كه از اريش كستنر به يادگار مانده، مدتهاست كه در زمرة “ ادبيات كلا سيك كودكان” وارد گرديده است. از آنجائي كه اصطلا ح “ ادبيات كلا سيك كودكان” ما را دچار نگراني مي كرد، از اين روي داستانهاي اين دفتر را "داستانهاي كودكان براي بزرگسالا ن " ناميديم. بهتر آن است، كه رشتة سخن را يك بار ديگر به دست خودِ اريش كستنر بدهيم: "چه كسي جرئت آن را دارد ، كه ادعا كند، كه او آن قدر از خويشتن خويش فاصله گرفته است، كه زندگي اش را همانند مناظر طبيعي اطرافش مي بيند؟ چه كسي هدف و مقصود و منظور وقايع و اتفاقات بي پاياني را مي داند. كه براي ما اتفاق مي افتند ، و زندگي ما را تشكيل مي دهند؟ هر كدام از ما همانند ايستگاهي هستيم براي صدها هزار وقايع و اتفاقات و تجارب مختلف. زندگي به صورت نامرئي در پشت صحنة واقعيت اتفاق مي افتد. فقط انسان هاي معدودي مي دانند كه براي ديگران چه اتفاقي مي افتد و از اين عده نيز گروه كوچكي هستند كه شاعر و نويسنده نام دارند و در ازمنة قديم همهی آنها را نيزشاعر مينامیدند. در نوشته هاي آنها، مي توان به مفهوم وقايعي پي برد، كه به ظاهر بدون رابطه و معني و مفهوم هستند. در اين نوشته ها هر مطلبي مفهومي دارد، گر چه به ظاهر بدون معني و مفهوم باشد. اتفاق گاهي به صورت سرنوشت ظهور مي كند. در ميان انبوهي از هرج و مرج، قانون زاده مي شود.” لیست آثار کستنر به زبان آلمانی 1. Herz auf Taile 2. Lärm im Spiegel 3. Emil und die Detektive 4. Ein Mann gibt Auskunft 5. Pünktchen und Anton 6. Fabian 7. Gesang zwischen den Stühlen 8. Das fliegende Klassenzimmer 9. Drei Männer im Schnee 10. Das lebenslängliche Kind 11. Emil und die drei Zwilinge 12. Lyrische Hausapotheke 13. Die verschwundene Miniatur 14. Bei Durchsicht meiner Bücher 15. Zu treuen Händen 16. Der tägliche Kram 17. Das doppelte Lottchen 18. Die Schule der Diktatoren 19. Der kleine Grenzverkehr 20. Die Konferenz der Tiere 21. Kurz und bündig 22. Die kleine Freiheit 23. Die 13 Monate 24. Als ich ein kleiner Junge war 25. Notabene 45 26. Das Schwein beim Frisör 27. Der kleine Mann 28. Friedrich der Große und die deutsche Literatur 29. Der Zauberlehrling 30. Mein liebes, gutes Muttchen 31. Interview mit dem Weihnachtsmann لیست آثار کستنر به فارسی ١. قلبم ريخت - دفتر شعر ٢. آشوب در آئينه - دفتر شعر ٣. اميل و كارآگاه - داستان كودكان ٤. مردي اطلا ع مي دهد ٥. پونكتشن و آنتون - داستان كودكان ٦. سي و پنجم ماي ٧. فابيان - هجو و طنز ٨. آواز ميان صندلي ها ٩. كلا س پرنده - داستان كودكان ١٠ . سه مرد در ميان برفها ١١ . بچة ابدي - داستان كودكان ١٢ . اميل و سه تا دوقلو - داستان كودكان ١٣ . داروخانة ادبي دکتر اريش كست نر ١٤ . مينياتور مفقود شده ١٥ . بررسي كتابهايم - دفتر شعر ١٦ . برسد به دست آدم با وفائي - نمايشنامه ١٧ . دردسر روزانه ١٨ . لوتشن مضاعف - داستان كودكان ١٩ . در مكتب ديكتاتورها - ٢٠ . روابط كوچك مرزي ٢١ . كنفرانس حيوانات - داستان كودكان ٢٢ . مختصر و مفيد ٢٣ . آزادي كوچك - كاباره ٢٤ . سيزده ماه ٢٥ . موقعي كه من پسر بچة كوچكي بودم - داستان كودكان ٢٦ . نوتابن ٤٥ - دفتر خاطرات ٢٧ . خوكي در آرايشگاه - داستان كودكان ٢٨ . مرد كوچك - داستان كودكان ٢٩ . فردريك كبير و ادبيات آلمان ٣٠ . پادوي شعبده باز - داستان كودكان ٣١ . مادر عزيز و مهربانم ٣٢ . مصاحبه با بابانوئل - داستان كودكان ٣٣ . گئورگ و اتفاقات |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 15:7 توسط شاپور چهاردهچریک
|
|
||
|
|
|
|
|
شاپور چهارده چریک رندگینامه مترجم نام:شاپور نام خانوادگی : چهارده چریک تاریخ تولد: چهارم فروردین ماه 1336 خورشیدی – 1957 میلادی محل تولد: شهرک هفتکل در جنوب ایران تحصیلات: دوره ابتدائی را در دبستان "امید" و دوره متوسطه را در دبیرستان رودکی هفتکل، که به قول عده ای بعد از مدرسه دارالفنون یکی از قدیمترین مراکز آموزشی کشور می باشد، طی کردم. بعد از طی دوران سربازی که مصادف با انقلاب اسلامی بود، در سال 1358، برای ادامه تحصیل به آلمان آمدم. وقتی که این تاریخ را به یاد می آورم، از خودم خجالت می کشم. اوائل "برای چند سال" به آلمان آمدم، و قصدم این بود که بعد از اتمام تحصیل به ایران برگردم. "چند سال" شد "چند دهه" و حالا دارم به 30 سالگی اقامتم در آلمان نزدیک می شوم. در بدو ورود به آلمان برای آموختن زبان آلمانی به "انستیتو گوته" در شهر Lüneburg (لونه بورگ) رفتم. در این انستیتو بیش از یک سال زبان آلمانی آموختم و سپس به شهر Bremen (برمن) رفته و در کلاس های زبان دانشگاه شرکت کردم ، بعد از چند ماه به عللی به شهر Oldenburg (اولدنبورگ) رفتم و به آموزش زبان آلمانی ادامه دادم. بعد از چهار سال آموزش زبان آلمانی از مدرسه عالی معماری در شهر Hildesheim (هیلدس هایم) پذیرش گرفته و به تحصیل در رشته معماری پرداختم. شاید یکی از دلایلی که مرا مجبور به تحصیل در این رشته کرد، سوابق کاری خود و خانواده ام بوده که همگی در رشته معماری و ساختمان فعالیت می کردیم. بعد از دو سال و طی کردن نیمی از دوران تحصیل در این رشته، دریافتم که این رشته مرا قانع نمی کند. از این شهر دوباره به شهر قدیمی خود یعنی Oldenburg (اولدنبورگ) رفتم و در دانشگاه این شهر در رشته علوم اجتماعی به تحصیل پرداختم که در سال 1990 میلادی با مدرک فوق لیسانس (کارشناسی ارشد) از این رشته فارغ التحصیل شدم. ولی دغدغه زبان و ادبیات آلمانی مرا رها نمی کرد. دوباره به انستیتو گوته در شهر برمن Bremen مراجعه کردم. انستیتو گوته و دانشگاه مونیخ در یک همکاری علمی و ادبی در رشته زبان آلمانی خدماتی عرضه می کردند و در آنجا موفق شدم که دیپلم بزرگ آلمانی را دریافت کنم. بعد از اتمام تحصیل و اخذ دیپلم زیان و بعد از اینکه از این باب خیالم کمی راحت تر شد، به دادگاه شهر Oldenburg (اولدنبورگ) مراجعه کردم و به عنوان مترجم امور پناهندگی و خانوادگی ؛ شروع به کار کردم. چند صباحی در همین شهر دفتر ترجمه و کلاس زبان فارسی برای آلمانی ها و کلاس زبان آلمانی برای خارجی ها را دائر کردم. سالیان اخیر را فقط به ترجمه متون ادبی گذرانده ام و کتابهای زیر را ترجمه کرده ام، که قعلاٌ در صدد چاپ آنها هستم. ترجمه ها: - تاریخ ادبیات آلمان ، از قدیمترین ازمنه تا سال 2000 میلادی - اصول و فنون ترجمه - وضع ترجمه و مترجمین در ایران امروز - نقدی بر فاوست (Faust) اثر گوته (Goethe) و ترجمه های فارسی آن آثار آقایان مبشری و به آدین - نقدی بر گلیه مرد اثر بزرگ علوی و ترجمه آن، کاری مشترک از شاگردان بزرگ علوی - نقدی بر ترجمه آثار هرمان هسه ، هاینریش بل، نیچه، گوته، گونتر گراس - نقدی بر ترجمه غزلیات حاقظ و مقایسه ترجمه های مختلفی از این غزلیات - صد صورت، زندگینامه بیش از یکصد شاعر و نویسنده آلمانی - زندگینامه زنان شاعر و نویسنده آلمانی - مصاحبه با "بابا نوئل" اثر اریش کستنر Erich Kästner - ترجمه حکایاتی از "برادران گریم" Gebrüder Grimm - تاروت چیست؟ - هفت مقاله در باره : 1- جن و پری 2- زندگی بعد از مرگ 3- شاکرا 4- فالگیری! علم یا خرافات؟ 5-تقویم و گاهشماری- تقویم های گوناگون (ایرانی – اسلامی- مسیحی- کلیمی)، 6- آیا اعداد نقشی در زندگی ما ایفا می کنند؟ 7- کابالا چیبست؟ - دفتر شعری نیز دارم با عنوان "عجب حکایتی است!؟" شروع کار من به ترجمه اوائل به صورت تفننی بود، بعد ها به صورت نوعی معالجه و درمان درآمد (چون هنگام ترجمه همه چیز و متاسقانه گاهی همه کس را از یاد می بردم) و اینک نوعی اعتیاد شده است. "ترجمه های بد" مترجمان ایرانی مرا به ترجمه واداشت، که چند و چون آن را در کتابهائی که در بالا ذکر کردم، نوشته ام. در دوران دانشجوئی به علت نیازی که به ادبیات فارسی و آلمانی و فرهنگ لغات داشتم ، مجبور بودم که به کتبی که در بازار یا در کتابخانه موجود بود مراجعه کنم، و همیشه هم ناراضی برمی گشتم. نهایتاٌ اینکه به خودم گفتم: "بهترین نقد از یک ترجمه (بد)، ترجمه دوباره آن اثر است". بدینگونه بود که شروع کردم به ترجمه. البته اگر بخواهم تمامی ترجمه های بد را از نو ترجمه کنم، باید عمری چند هزارساله داشته باشم، که گرچه بدم نمی آید، ولی خوشبختانه میسر نیست. علاقه و توجه و نیازی که به ادبیات داشتم، بعد از آموختن زبان آلمانی دو چندان شد. اوائل فقط این آثار را می خواندم ولی بعد ها توجه ام به این نکته جلب شد که که آثاری که از زیان فارسی به آلمانی ترجمه شده اند را با اصل این آثار که به زبان آلمانی بودند مقایسه کنم. نتیجه این کار چند نقدی است که بر ترجمه های فارسی آثار ادیبان آلمانی نوشته ام. تا اینکه ترجمه ی "فاوست" اثر گوته ”Goethe“ که کاری بود از آقای مبشری به دست من رسید. هنوز از خواندن آن فارغ نشده بودم که دوستی ترجمه دومی از همین کتاب را که اثری از آقای "به آذین" بود به من هدیه کرد. از همین جا بود که به فکر مقایسه ترجمه هائی اقتادم که توسط دو یا چند مترجم ترجمه شده اند. مانند : فاوست گوته، بوف کور هدایت، ترجمه غزلیات حافظ،، رباعیات خیام و .... این کار یک منفعت دیگر هم دارد که بیشتر به درد کار دانشجویان رشته ترجمه یا علاقمندان ترجمه انطباقی می خورد و آن اینکه ما باید دو یا چند ترجمه مختلف از یک اثر را به فال نیک بگیریم. زیرا که آثاری که برای دومین بار از طرف مترجم دیگری ، ترجمه می شوند، بسیار کم هستند و دانشجویان رشته ترجمه باید یاد بگیرند که چطور و چگونه باید ترجمه بکنند و مهم تر از همه اینکه باید یاد بگیرند که چگونه ترجمه نکنند. یعنی ما باید ترجمه های خوب و بد را نه تنها به خوانندگان این آثار، بلکه به دانشجویان رشته ترجمه هم معرفی کنیم تا این دانشجویان بیاموزند که چگونه "نباید" ترجمه کنند. از زمانیکه ایرانیان به خارج کشور می آیند، همیشه 3 گروه بوده اند ، که با زبان و ترجمه مستقیم یا غیر مستقیم در رابطه بوده اند: 1- دیپلمات ها 2- تجار 3- دانشجویان ولی در این 20 – 30 سال گذشته به علت اینکه تعداد ایرانی هائی که به خارج از کشور آمدند، فزونی گرفت و تعداد آنهائی که به دانشگاه رفتند و درس خواندند و کتاب نوشتند، نیر زیاد شد، مترجمان زیادی نیز پرورش یافتند که تعدادی از آنها واقعاٌ از مترجمین خوب و زبده ایرانی هستند. مقایسه کنید کیفیت کتب، خصوصاٌ کتب علمی و فرهنگنامه ها و لغتنامه ها را با 30 یا 40 سال پیش. ولی متاسفانه مترجمانی نیز هستند که جوان و خام و تازه کار هستند ، و گاهی دیده شده که مترجم جوانی، اولین کارش را با آثار ادبی جهانی شروع کرده و به جای ترجمه ی این کتاب، به آن نجاوز کرده است. من واقعاٌ در به در به دنبال یک واژه ی دیگری می گشتم که از لفظ "تجاوز" استفاده نکنم، ولی واژه ای که عمق فاجعه را به خوبی نشان دهد، نیافتم. این کار، وجهه ای برای این مترجم نیست، گذشته از آن، به شخصیت نویسنده نیز لطمه ی بزرگی وارد می کند. شاپور چهارده چریک – هانوفر – 14 آگوست 2006 |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 14:55 توسط شاپور چهاردهچریک
|
|
||